به نام خدا جونم !
هیییییییییییییییییییییی هی روزگار ! اون روزای پر شور وبلاگم کجان ؟!
سلام ! یه سلام معمولی .. بی انرژی نه شاد نه غمگین ! بچه ها سرم خیلی شلوغه ! دلم برا وبلاگم برا شماها خیلی خیلی تنگ میشه ! ولی نمیشه ! اصلا وقت نمیشه بیام مثه قدیما ژرشور باشم ! آپ کنم ! بگم بخندم ! نمیشه ! سرم خیلی شلوغه ! ولی میتونم قول بدم که تابستون حظور پر شوری خواهم داشت ( اگه خدا بخواهد )

بچه ها برام دعا کنید ! به وبلاگم سر بزنید ! نزارید تو تنهایی دلش بگیره ! به یاده قدیما غصه بخوره ! دوست دارم دوستای جدید پیدا کنم ! دوست دارم با دوستای قدیمیمبازم جمع شیم ! بگیم بخندیم ! همتون رو بغل کنم بوس کنم ولی نمیشه ! یا انقدر درس دارم که خودمم یادم میره یا وقتی درسم کمه انقدر از لحاظ روحی خسته ام که حوصله خودمم ندارم !
شما به بزرگیتون منو ببخشید

از همه ی دوستای جدیدمم که برام کامنت میزارن خیلی خیلی ممنونم ! روی گلتون رو میبوسم !
خلاصه اینکه دل پر دردی دارم ! اومدم که بگم فکر نکنید بی معرفتم ! دوستون ندارم یا بی اهمیتم به حرفاتون ! اومدم بگم با تمام وجودم همتون رو دوست دارم و در دوریتون هم در رنجم !

الانم که نزدیک عید و سال نو ! امیدوارم هرجا هستین شاد باشید ! و سحر ... یه همیشه عاشق رو با وبلاگش ( زمزمهه ای دخترک ) از یاد نبرید و تنها نزارید !

علی یارتون خدانگهدارتون !

به نام او :
حرفای دلمه ، بد نیست ، بخونی شاید با دلت جور دربیاد ...
دلم اندازه ی آسمونا گرفته ... چند روزی بود حال و هوای گریه داشتم ، بی دلیل ، نمیدونستم از چیه ، یه بغض سخت راه گلوم رو پوشونده بود ، چند بار اومد بترکه ، اما هرچی زور زدم نشد ، یه غمه عجیبی داشت ، امروز واسه سحری بیدار شدم ، غذامو خوردم ، منتظر اذان بودم ، تو ذهنم داشتم مرور میکردم که این اخرین روز ماه رمضونه ، تا اینکه گوینده ی تلوزیون هم اعلام کرد که وقته آخرین اذان سحریه ماه رمضون شده ، دوباره اون بغض اومدم سراغم ، چادر و جا نمازم رو برداشتم تند تند رفتم تو اتاقم ، تا در رو بستم بغضم ترکید ، اشکام بود که جاری شد ، خدا یا یعنی تموم شد؟ در های رحمتت داره بسته میشه ؟ ماه مهربونیات رفت؟ به این زودی؟ خیلی غم انگیزه ! 
سلام ، ببخشید که حالا سلام میکنم ، دسته خودم نبود ، دستام بود که همینطور مینوشت ، نوشت و نوشت و نوشت ! میبینین چه زود تموم شد ؟ قرار بود این پست پست دو قلو ها باشه اما دلم تاب نیاورد و مجبور شدم بیام و باهاتون حرف بزنم ! الان هم دمه اذانه وقت نیست برای آپلود کردن عکسا !
به بزرگیه خودتون ببخشید ، دلم داره میپوسه از ناراحتی ، تو رو خدا سر سفره های افطارتون منو خیلی دعا کنید ! اصلا دلم نمیخواد این لحظه ها بگذره ...
تا این قسمت از آپم تو ساعت ۱۹:۰۵ دقیقه نوشته شد ... لحظه هایی که به سختی گذشت ! و دیگه برنمیگرده ! الان من افطارمو کردم و برای همتون هم از اون دعا مخصوصا کردم و گفتم بیام این آپو ادامه بدم . اما نه با عکسای دو قلو ها می خوام یه کم سرگرمتون کنم که دل کندن از ماه رمضون براتون راحت تر باشه ... گرچه هرچی بگم نمیشه که نمیشه !
اگه یه روز این نامه رو از بچه تون دریافت کنید چه حالی میشید؟ | |

نظرتون راجع به این یکی چیه؟

اینم پاداش مرد خیانتکار
:

سلام استیون!
حالا توجهت رو جلب كردم؟
من همه چیز رو درباره اون دختره میدونم. تو یك آدم كثیف , آب زیر كاه,هرزه و.... هستی!
همه چیز روی نوار ضبط شده!(راه انكاری نیست.)
من هزینه این تابلو رو هم از حساب بانكی مشتركمان پرداخت كردم.
(اینم برای اینكه بیشتر بسوزی.)
این عبارات رو همسر این مرد خیانتکار روی بیلبردی جولوی محل کارش نصب کرده تا جواب خیانت همسرش رو بده !(خوب کاری کرده
)
این شعر مجنونه لیلی ! چه فیلم قشنگ و چه آهنگه بی نظیری بود ...!
کنار سیب و رازقی ، نشسته عطر عاشقی ، من از تبار خستگی ، بی خبر از دل بستگی ،
عااااااشقم ...
ابر شدم صدا شدی ، شاه شدم گدا شدی ، شعر شدم قلم شدی ، عشق شدم تو غم شدی ، لیلای من دریای من ، آسوده در رویای من ، این لحظه در هوای تو ،گم شده در صدای تو ، من عاشقم مجنونه تو ، گم گشته در باارونه تو، مجنونه لیلی بی خبر ، در کوچه هایت در به در ، مست و پریشونو خراب ،هر آرزو نقش بر آب ،شاید یه روزی عاقبت ، آروم بگیرم در دلت ،
کنار هر ستاره ای ، نشسته ابر پاره ای ، من از تبار سادگی ، بی خبر از دلدادگی ،،،
عاااااشقم ...عااااااااشقم .........
خب بچه ها میدونید که ...
حتما میدونید ...
مطمئنا میدونید ...
بی شک میدونید ...
که ..
که ..
که ... ۱۶
مهر تفلده ۱۷ سالگیه منه
! چون خیلی تو وبلاگم تولد گرفتم نمیخوام زده بکنمتون . پس فقط کیک تولدمو براتون میزارم و یه جمله که تقدیمش میکنم به همه ی دوستای خوبه اینترنتیم !
این از کیک
:
خوشمزه بود ؟ 
و حالا حرف دله من به همه ی شما دوستان خوبم : چشم هایتان از آتش است و در نگاهتان همه ی خوبی ها و با چشمانه شما مرا به الماس ها احتیاجی نیست ...!
خب اینم از این آپ ! تا آپ بعدی به خدا میسپارمتون و امیدوارم شاد و خندون باشید . ممکنه آپه بعدی یه کم دیر شه ... به خاطر درس هام ... زیاد شده ... اما سعی میکنم زود بیام ! 
با یه دنیا آرزوهای پرتغالی به خدا میسپارمتون .